نمونه هايي از مهرورزي وسیره ی پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله
نمونه هايي از مهرورزي پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله:
1. خوش طبعي و مزاح با مردمدر حديثي از پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله است که مي فرمايند:«اني لا مزح و لا اقوال الا حقا»؛ من مزاح و خوش طبعي مي کنم، ولي جز حق نمي گويم.
روايت شده است که در يکي از اوقات، پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله خطاب به پيرزن کهن سالي فرمودند: پيرزنان به بهشت نمي روند! پيرزن گفت: چرا آنان به بهشت نمي روند؟ رسول خدا صلي الله عليه و اله فرمودند: مگر اين آيه را تلاوت نکرده اي که مي فرمايد:(إنا أنشأنا هن إنشاء فجعلنا هن أبکارا)(واقعه:35و36)؛ ما پيرزنان را آنچنان که خود مي دانيم، در روز قيامت زنده مي کنيم و آنها را به شکل دوشيزگان درمي آوريم.يکي از اصحاب امام صادق عليه السلام نقل مي کند که روزي حضرت به من فرمودند: مزاح و شوخي کردن شما با يکديگر چگونه است؟ من در جواب عرض کردم: کم است. فرمودند: چرا با يکديگر مزاح نمي کنيد؟ مزاح کردن از حسن خلق است و به واسطه ي آن، برادر مسلمانت را خوشحال مي سازي. سپس امام صادق عليه السلام فرمودند: سيره ي پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله اين گونه بود که مزاح مي کردند و با اين کارشان مي خواستند ديگران را خوشحال کنند.
2. عفو و گذشت
روايت
شده است: هنگامي که قريش آزار پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله را به
آخرين حد رساندند و هنگامي که آن حضرت به «ثقيف» پناهنده شدند و آن مردم
نيز عده اي از سبک سران و اوباش خود را عليه ايشان شوراندند، جبرئيل بر
ايشان نازل شد و گفت: خداوند حيله و نيرنگ قومت عليه تو و پاسخي را که به
تو دادند، شنيد و اينک به فرشته ي کوه ها فرمان داده است تا هر چه درباره ي
آنان مي خواهي به او فرمان دهي و او اجرا کند. در اين هنگام، فرشته ي کوه
ها به آن حضرت سلام کرد و ايشان را مخاطب خود قرار داد و گفت: مرا به آنچه
خواهي فرمان ده که اگر خواهي دو کوه دو جانب مکه را بر روي آنان بخوابانم.
اما پيامبر بزرگوار و با گذشت فرمودند: پروردگارا! قوم مرا بيامرز که آنان
نادانند.
عايشه در وصف اخلاق رسول خدا صلي الله عليه و اله مي گويد: او نه بداخلاق بود و نه دشنام گو و نه پرخاشگر و غوغاگر؛ در کوچه و بازار، بدي را با بدي مقابله نمي کرد، بلکه عفو و گذشت داشت.
در جريان جنگ «احد»، دندان هاي جلوي دهان پيامبر شکست و صورتش شکاف برداشت. اصحاب آن بزرگوار بسيار ناراحت شدند و از آن حضرت خواستند که دشمن را نفرين کند. اما پيامبر صلي الله عليه و اله به آنها فرمودند: «اني لم ابعث لعانا ولکني بعثت واعيا و رحمه»؛ من ناسزاگو مبعوث نشده ام، بلکه دعوت کننده و مايه ي رحمت برانگيخته شده ام، سپس به جاي نفرين دعا کردند:«اللهم اهد قومي فانهم لا يعلمون» و به روايت ديگري، عمر بن خطاب به پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله عرض کرد: پدر و مادرم به فدايت! اي رسول خدا، نوح بر قوم خود نفرين کرد و گفت: (رب لا تذر علي الأرض من الکافرين ديارا) (نوح:26) اگر تو ما را نفرين کني همه ي ما به هلاکت مي رسيم. اينک ببين که بر پشت شما لطمه وارد شده و صورتت مجروح گشته و دندان هايت شکسته شده و در عين حال، به جاي نفرين براي دشمن دعا مي کني و مي گويي: خدايا! قوم مرا هدايت کن، زيرا ناآگاه هستند؟!
3. مساوات
پيامبر
و اوصياي ايشان راه و رسم مساوات را در روابط و مناسبات اجتماعي سخت پاس
مي داشتند. رفتار پيام آور هدايت و عدالت، و منطق عملي آن حضرت سراسر نشان
از رعايت مساوات داشت؛ چنان که آن حضرت در نگاه کردن به اصحاب نيز آن را
پاس مي داشت. از امام صادق عليه السلام نقل شده است: «کان رسول الله تقسم
لحظاته بين اصحابه فينظر الي ذاو ينظر الي ذا بالسويه»؛ پيامبر اکرم
صلي الله عليه و اله اين گونه بودند که نگاه هايشان را بين اصحاب تقسيم مي
کردند، به اين شخص و آن شخص مساوي نگاه مي کردند. مجلس ايشان چنان بود که
هيچ تفاوتي ميان او و اصحابش ديده نمي شد. از ابوذر نقل شده است: سيره ي
پيامبر چنين بود که در حلقه اي ميان اصحاب مي نشستند، به گونه اي که اگر
غريبي وارد مجلس مي شد، نمي دانست رسول خدا صلي الله عليه و اله کدام است،
تا اينکه سؤال مي کرد.
امتيازات نسب را پاک سوخت
آتش او اين خس و خاشاک سوخت.
پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله کساني که خود را از طبقه ي برتر مي دانستند و به نژاد و قوم و قبيله و پدران خود تفاخر مي کردند با تندترين کلمات نکوهش کرده؛ چنان که فرموده است: «کلکم بنو آدم و آدم من تراب لينتهين قوم بآبائهم او ليکونن أهون عندالله من الجعلان»؛ همه ي شما فرزندان آدم هستيد و آدم از خاک. بايد قومي که به پدرانشان فخرفروشي مي کنند بدين کار پايان بخشند مگر اينکه نزد خداوند پست تر و بي ارزش تر از سوسک فضله غلطان باشند.
4. مشورتپيامبر اکرم صلي الله عليه و اله در حديثي به حضرت علي عليه السلام مي فرمايند: «لا مظاهره اوثق من المشاوره»؛ هيچ دستگيره و پشتيباني محکم تر از مشورت نيست. پيامبر با اينکه هيچ نيازي به مشورت نداشتند، اما با اين حال، مشورت مي کردند. اين کار حضرت به گفته ي استاد شهيد مطهري، دو دليل داشت: يکي اينکه در دين پايه گذاري نکند که بعدها هرکس حاکم و رهبر شد، بگوينداو فوق ديگران است و ديگر نيازي به مشورت ندارد. ديگر اينکه با اين کار، پيامبر صلي الله عليه و اله به ديگران شخصيت و ارزش مي دادند. نظر و فکر و تفکر ديگران را محترم مي شمردند؛ نمي گفتند: من پيامبر هستم و عقل کل، و تو هيچ نمي فهمي.
از برخي از اصحاب چني نقل شده است که هيچ کس بيش از رسول خدا با اصحابش مشورت نمي کرد.با اينکه اصحاب به آن حضرت ايمان داشتند و هر چه مي گفت، مي پذيرفتند، اما نمي خواستند سبکشان انفرادي باشد و در مسائل، تنها تصميم بگيرند؛ زيرا کم ترين ضرر اين کار آن است که شخصيت اصحابشان مخدوش مي شد؛ چنان که گويي آنها اساسا فکر ندارند و فقط او بايد دستور بدهد و ديگران عمل کنند. و اين لازمه اش آن است که بعدها هرکس ديگري هم که رهبر شود همين گونه عمل کند و بگويد: لازمه ي رهبر شدن اين است که فکر و نظر بدهد و غير رهبر فقط تبعيت کند. ولي پيغمبر در مقام نبوت، چنين کاري نمي کردند، شورا تشکيل مي دادند که چه کنيم؟
براي نمونه، در بدر شورا تشکيل دادند. و در نتيجه در جنگ پيروز شدند. در احد هم شورا تشکيل دادند و با اصحاب مشورت کردند که دشمن تا نزديک مدينه آمده است، چه مصلحت مي دانيد؟ از مدينه خارج شويم و در بيرون مدينه با آنها بجنگيم و يا در مدينه باشيم و وضع خودمان را داخل مستحکم کنيم؟ در اين صورت، مدتي ما را محاصره مي کند، اگر موفق نشد شکست خورده، برمي گردد. بسياري از سالخوردگان و با تجربه ها تشخيصشان اين بود که مصلحت اين است که در ميدنه بمانيم. اما جوان ها که بيشتر غرور داشتند، ناراحت شدند و گفتند: ما در مدينه بمانيم و بيايند ما را محاصره کنند؟! ما تن به چنين کاري نمي دهيم، مي رويم بيرون شهر با آنها مي جنگيم. تاريخ مي نويسد: خود پيامبر مصلحت نمي ديدند که از مدينه خارج شوند، مي گفت: اگر در مدينه بمانيم موفقيتمان بيشتر است؛ با سالخوردگان موافق بودند ولي چون ديدند اکثريت اصحاب، که جوان ها بودند، گفتند: نه از مدينه بيرون مي رويم و در دامنه ي احد با دشمن مي جنگيم، ايشان هم پس از اتمام جلسه، اسلحه برداشتند و از شهر بيرون آمدند و فرمودند: برويم بيرون. کساني که اين نظر را داده بودند، گفتند: يا رسول الله! چون شما از ما خواستيد، ما نظرمان را داديم، ولي در عين حال، تابع نظر شما هستيم؛ اگر مصلحت نمي دانيد، برخلاف نظر خودمان در مدينه مي مانيم، اما پيامبر صلي الله عليه و اله فرمودند: پيغمبر همين قدر که اسلحه پوشيد و بيرون آمد، ديگر صلاح نيست اسلحه اش را کنار بگذارد. حال که بنا شد بيرون برويم، مي رويم.
5. تواضع
در روايتي از
امام باقر عليه السلام است که فرمودند: فرشته اي نزد رسول خدا آمد و عرض
کرد: اگر مي خواهي بنده اي متواضع و رسول باش و اگر خواهي پادشاه و رسول
باش. رسول خدا از راه مشورت به جبرئيل نگريست، او با دست اشاره کرد که
افتادگي را اختيار کن و از اين رو، رسول اکرم صلي الله عليه و اله در جواب
فرشته، فرمود: بندگي و تواضع را با رسالت اختيار کردم. جبرئيل هم در حالي
که کليد خزانه هاي زمين را در دست داشت، گفت: اکنون هم از آنچه در نزد
خدايت داري، چيزي کاسته نشد.
6. پرهيز از ارعاب و خشونت در تبليغ اسلامي
پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله هيچ گاه از اصل ارعاب و خشونت در تبليغ و دعوت اسلامي خويش استفاده نمي کردند، ته تنها از اين دو اصل، بلکه از هيچ اصل نامشروع ديگري هم در راه رسيدن به هدف و عقيده ي خويش استفاده نمي کردند، حتي اگر زمينه اي هم براي اين اصول نامشروع در پيشبرد دعوت اسلامي پيش مي آمد، از آن جلوگيري مي کردند و هرگز از اين اصول استفاده نمي کردند؛ اصول نامشروعي که سلاطين و حکام عالم کم و بيش از آنها در پيشبرد اهداف خودشان استفاده کردند.دعوت نبايد همراه با خشونت باشد و به عبارت ديگر، دعوت و تبليغ نمي تواند همراه با اکراه و اجبار باشد. اين نکته اي است که قرآن کريم هم به آن اشاره کرده است. برخلاف دشمنان اسلام که امروز مدعي اند اسلام دين شمشير است،قرآن کريم مي فرمايد:(ادع إلي سبيل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتي هي أحسن.) (نحل:125) منطق قرآن حکمت، برهان، استدلال، موعظه و سخن احسن است، نه جبر و تحکم.
7. حسن معاشرت با مردم
همچنين در حالات پيامبر وارد شده است که پيامبر با هيچ کس مصافحه نمي کرد، مگر اينکه آن شخص ابتدا دست خود را پس مي کشيد و با هيچ کس نمي نشست، مگر اينکه آن شخص اول بلند مي شد.
امام صادق عليه السلام مي فرمايد: رسول خدا اوقات خود را به طور عادلانه بين اصحاب خود تقسيم نموده بودند و به همه ي آنها به طور مساوي مي نگريستند. آن حضرت هرگز پاي خود را نزد اصحاب نمي گشودند و وقتي مردي با آن حضرت مصافحه مي کرد، رسول خدا دستشان را نمي کشيدند تا آن مرد دستش را بکشد و حتي در اين مورد، بعضي سماجت کردند که دست خود را در دست پيامبر نگه دارند تا پيامبر جلوتر دستش را بکشد، ولي توفيق نيافتند.
زيد بن ثابت در حالات پيامبر مي گويد: هرگاه اصحاب با ايشان مي نشستند، هرگاه حرف از آخرت مي زدند، پيامبر هم اصحابشان را همراهي مي کرد، و هرگاه سخن از دنيا بود، همراه اصحابشان بودند و همين طور در مورد صحبت کردن بر سر آب و نان.
وقتي درباره ي کسي از کاري که پيامبر اکرم صلي الله عليه و اله دوست نداشت به ايشان خبر مي رسيد، رو در روي او به وي تذکر نمي دادند که کاري نامطلوب و ناپسند از نظر شرع انجام داده است، بلکه مي فرمودند: چه خبر است مردمي را که چنين و چنان مي کنند؟ پيامبر با اين شيوه، آن کار ناپسند را محکوم و از آن نهي مي کردند، بي آنکه از فاعل آن نام ببرند.
انس، خادم رسول خدا، مي گويد: وقتي آن حضرت به کسي رو مي کردند، صورت خود را از او برنمي گرداندند تا آنکه مخاطب، ايشان را ترک کند، و هرگاه کسي قصد داشت با آن حضرت رازي در ميان نهد، سرخود را به سوي او خم مي کردند و همچنان مي ماندند تا وقتي که آن شخص از ايشان بخواهد که راست شود.