شرح حال ابوذر غفاري
دوم اَبُوذَر رضي اللّه عنه است، اسم آن جناب جُندب بن جُناده (به جيمين مضمومتين و دالين مهملتين) از قبيله بني غفار است و آن جناب يكي از اركان اربعه و سوم كس و به قولي چهارم يا پنجم كس است كه اسلام آورد (الاستيعاب ابن عبدالبرّ 1/252، تحقيق البجاوي) و بعد از مسلماني به اراضي خود شد و در جنگ بدْر و اُحد و خندق حاضر نبود آنگاه به خدمت حضرت رسول خداي صلي اللّه عليه و آله و سلّم شتافت و ملازمت خدمت داشت و مكانت او در نزد رسول خداي صلي اللّه عليه و آله و سلّم زياده از آن است كه ذكر شود و حضرت در حق او فراوان فرمايش كرده و او را (صِدّيقُ امّت) (بحارالانوار 22/405) و (شبيه عيسي بن مريم) (عين الحياة علامه مجلسي 1/13، چاپ دارالاعتصام) در زهد گرفته و در حق او حديث مشهور (ما اَظَلَّتِ الخَضْراء الخ) فرموده. (شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد 8/259، سُنن ترمذي حديث 3827)
علامه مجلسي در (عين الحياة) فرموده كه آنچه از اخبار خاصّه و عامّه مستفاد مي شود آن است كه بعد از رتبه معصومين عليهماالسّلام در ميان صحابه كسي به جلالت قدر و رفعت شاءن سلمان فارسي و ابوذر و مقداد نبود و از بعضي اخبار ظاهر مي شود كه سلمان بر او ترجيح دارد و او بر مقداد. (عين الحياة علامه مجلسي 1/12)
و فرموده از حضرت امام موسي كاظم عليه السّلام مروي است كه در روز قيامت منادي از جانب ربالعزّة ندا كند كه كجايند حواري و مخلصان محمّد بن عبداللّه كه بر طريقه آن حضرت مستقيم بودند و پيمان آن حضرت را نشكستند؟ پس برخيزد سلمان و ابوذر و مقداد. (بحارالانوار 22/342) و مروي است از حضرت صادق عليه السّلام كه حضرت پيغمبر صلي اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه خدا مرا امر كرده است به دوستي چهار كس از صحابه، گفتند يا رسول اللّه كيستند آن جماعت؟ فرمود كه علي بن ابي طالب و مقداد و سلمان و ابوذر. (بحارالانوار 22/321) و به اسانيد بسيار در كتب سني و شيعه مروي است كه حضرت رسول صلي اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه آسمان سايه نكرده بر كسي و زمين برنداشته كسي را كه راستگوتر از ابوذر باشد. (شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد 8/259)
و ابن عبدالبرّ كه از اعاظم علماي اهل سنت است در كتاب (استيعاب) از حضرت رسالت صلي اللّه عليه و آله و سلّم روايت كرده است كه فرمود ابوذر در ميان امّت من به زهد عيسي بن مريم است. و به روايت ديگر شبيه عيسي بن مريم است در زهد. (الاستيعاب 1/255، تحقيق علي محمد البجاوي. ) و ايضاً روايت نموده است ك حضرت اميرالمؤمنين عليه السّلام فرمودند كه ابوذر علمي چند ضبط كرد كه مردمان از حمل آن عاجز بودند و گرهي بر آن زد كه هيچ از آن بيرون نيامد. (الاستيعاب 1/255، تحقيق علي محمد البجاوي)
ابن بابويه رحمه اللّه به سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه روزي ابوذر رحمه اللّه بر حضرت رسالت پناه صلي اللّه عليه و آله و سلّم گذشت، جبرئيل به صورت دحيه كلبي در خدمت آن حضرت به خلوت نشسته و سخني در ميان داشت، ابوذر گمان كرد كه دحيه كلبي است و با حضرت حرف نهاني دارد بگذشت، جبرئيل گفت يا رسول اللّه ! اينك ابوذر بر ما گذشت و سلام نكرد اگر سلام مي كرد ما او را جواب سلام مي گفتيم به درستي كه او را دعائي هست كه در ميان اهل آسمانها معروف است، چون من عروج كنم از وي سؤال كن. چون جبرئيل برفت ابوذر بيامد، حضرت فرمود كه اي ابوذر! چرا بر ما سلام نكردي؟ ابوذر گفت چنين يافتم كه دحيه كلبي در حضرتت بود و براي امري او را به خلوت طلبيده اي نخواستم كلام شما را قطع كنم، حضرت فرمود كه جبرئيل بود و چنين گفت، ابوذر بسيار نادم شد، حضرت فرمود چه دعا است كه خدا را به آن مي خواني كه جبرئيل خبر داد كه در آسمانها معروف است؟ گفت اين دعا را مي خوانم
اَللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ الايمانَ بِكَ وَالتَّصْديقَ بِنَبِيِّكَ وَالْعافِيَةَ مِنْ جَميعِ الْبَلاءِ وَالشُّكْرَ عَلي الْعافيَةِ وَالْغِني عَنْ شِرار النّاسِ. (امالي شيخ صدوق ص 426، مجلس 55، حديث 562)
از حضرت امام محمّد باقر عليه السّلام منقول است كه ابوذر از خوف الهي چندان گريست كه چشم او آزرده شد، به او گفتند كه دعا كن كه خدا چشم تو را شفا بخشد. گفت مرا چندان غم آن نيست. گفتند چه غم است كه ترا از چشم خود بي خبر كرده؟ گفت دو چيز عظيم كه در پيش دارم كه بهشت و دوزخ است ! (بحار الانوار 22/431، حديث 40)
ابن بابويه از عبداللّه بن عباس روايت كرده كه روزي رسول خدا صلي اللّه عليه و آله و سلّم در مسجد قُبا نشسته بود و جمعي از صحابه در خدمت او بودند فرمود اوّل كسي كه از اين در درآيد در اين ساعت، شخصي از اهل بهشت باشد! چون صحابه اين را شنيدند جمعي برخاستند كه شايد مبادرت به دخول نمايند، پس فرمود جماعتي الحال داخل شوند كه هر يك بر ديگري سبقت گيرند هركه در ميان ايشان مرا بشارت دهد به بيرون رفتن آذرماه، او از اهل بهشت است، پس ابوذر با آن جماعت داخل شد، حضرت به ايشان فرمود ما در كدام ماهيم از ماههاي رومي؟ ابوذر گفت كه آذر به در رفت يا رسول اللّه. حضرت فرمود كه من مي دانستم وليكن مي خواستم كه صحابه بدانند كه تو از اهل بهشتي و چگونه چنين نباشي و حال آنكه ترا بعد از من از حرم من به سبب محبّت اهل بيت من و دوستي ايشان بيرون خواهند كرد، پس تنها در غربت زندگاني خواهي كرد و تنها خواهي مرد، و جمعي از اهل عراق سعادت تجهيز و دفن تو خواهند يافت آن جماعت رفيقان من خواهند بود در بهشتي كه خدا پرهيزكاران را وعده فرموده. (معاني الاخبار شيخ صدوق ص 205)
ارباب سِيَر معتمده نقل كرده اند كه حاصلش اين است كه ابوذر در زمان عُمَر به ولايت شام رفت و در آنجا بود تا زمان خلافت عثمان و بنابر آنكه مُعاوية بن ابي سفيان از جانب عثمان والي آن ولايت بود و به تجملات دنيا و تشييد مباني و عمارات عُليا مشعوف و مايل بود زبان به توبيخ و سرزنش او گشاده و مردم را به ولايت خليفه بحق حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ترغيب مي نمود و مناقب آن حضرت را بر اهل شام مي شمرد به نحوي كه بسياري از ايشان را به تشيع مايل گردانيد و چنين مشهور است كه شيعياني كه در شام و (جبل عامل) اند به بركت ابوذر است. معاويه حقيقت حال را به عثمان نوشت و اعلام نمود كه اگر چند روز ديگر در اين ولايت بماند مردم اين ولايت را از تو منحرف مي گرداند. عثمان در جواب او نوشت كه چون نامه من به تو برسد البتّه بايد كه ابوذر را بر مركبي درشت رَوْ نشاني و دليلي عنيف با او فرستي كه آن مركب را شب و روز براند تا خواب بر او غالب شود و ذكر من و ذكر تو از خاطر او فراموش شود. چون آن نامه به معاويه رسيد ابوذر را بخواند و او را بر كوهان شتري درشت رَوْ و برهنه بنشاند و مرد درشت عنيف را با او همراه كرد. ابوذر رحمه اللّه مردي دراز بالا و لاغر بود و آن وقت شيب و پيري اثري تمام بر او كرده بود و موي سر و روي او سفيد گشته ضعيف و نحيف شده. (دليل) شتر را به عنف مي راند و شتر جهاز نداشت از غايت سختي و ناخوشي كه آن شتر مي رفت رانهاي ابوذر مجروح گشت و گوشت آن بيفتاد و كوفته و رنجور به مدينه داخل شد و با عثمان ملاقات نموده آنجا نيز بر اعمال و اقوال عثمان اعتراض مي كرد و هرگاه او را مي ديد اين آيه را مي خواند
(يوْمَ يحمي علَيها في نار جهنَّمَ فتكوي بها جباههمْ وَجنوبهم وَظُهُورُهُمْ. . ). (سوره توبه 9، آيه 35)
و غرضش تعريض بر عثمان بود الي غير ذلك. (تاريخ پيامبران حياة القلوب مجلسي 4/1698، با مختصر تفاوت)
بالجمله، عثمان تاب امر به معروف و نهي از منكر ابوذر نياورد و حكم به خروج او و اهل و عيال او را از مدينه به رَبَذَه كه بهترين مواضع نزد او بود نمود و به اين اكتفا نكرده او را از فتوي دادن مسلمانان منع نمود و به اين نيز اكتفا ننموده در حين خروج ابوذر، حكم نمود كه هيچ كس بر تشييع او اقدام ننمايد. اميرالمؤمنين عليه السّلام و حسنين عليهماالسّلام و عقيل و عمّار ياسر و بعضي ديگر به مشايعت او بيرون رفتند و مروان بن الحكم در راه ايشان را پيش آمده گفت چرا از شما حركتي صادر گردد كه خلاف حكم خليفه عثمان باشد؟ و ميان اميرالمؤمنين عليه السّلام و مروان گفتگويي شد حضرت امير عليه السلام تازيانه در ميان دو گوش اشتر مروان زد، مروان نزد عثمان رفته شكايت كرد. چون حضرت امير عليه السّلام و عثمان با هم ملاقات كردند عثمان به حضرت امير عليه السّلام، گفت كه مروان از تو شكوه دارد كه تازيانه در ميان دو گوش اشتر او زده اي؟ آن حضرت جواب دادند كه اينك شتر من بر دَر سراي ايستاده است حكم بفرماي تا مروان بيرون رود و تازيانه در ميان دو گوش او زند. (شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد 8/252)
بالجمله، ابوذر در رَبذَه شد و ابتلاي او به جائي رسيد كه فرزندش (ذَرّ) وفات يافت و او را گوسفندي چند بود كه معاش خود و عيال به آنها مي گذرانيد آفتي در ميان آنها به هم رسيد و همگي تلف شدند و زوجه اش نيز در رَبذَه وفات يافت. همين ابوذر مانده بود و دختري كه نزد وي مي بود، دختر ابوذر گفت كه سه روز بر من و پدرم گذشت كه هيچ به دست ما نيامد كه بخوريم و گرسنگي بر ما غلبه كرد پدر به من گفت كه اي فرزند، بيا به اين صحراي ريگستان رويم شايد گياهي به دست آوريم و بخوريم، چون به صحرا رفتيم چيزي به دست نيامد، پدرم ريگي جمع نمود و سر بر آن گذاشت نظر كردم چشمهاي او را ديدم مي گردد و به حال احتضار افتاده، گريستم و گفتم اي پدر من ! با تو چه كنم در اين بيابان با تنهائي و غربت؟ گفت اي دختر! مترس كه چون من بميرم جمعي از اهل عراق بيايند و متوجه امور من شوند و به درستي كه حبيب من رسول خدا صلي اللّه عليه و آله و سلّم مرا در غزوه تَبوك چنين خبر داده، اي دختر چون من به عالم بقاء رحلت كنم عبا را بر روي من بكش و بر سر راه عراق بنشين چون قافله پيدا شود نزديك برو و بگو ابوذر كه از صحابه حضرت رسول صلي اللّه عليه و آله و سلم است وفات يافته. دختر گفت كه در اين حال جمعي از اهل رَبَذَه به عيادت او آمدند و گفتند اي ابوذر! چه آزار داري و از چه شكايت داري؟ گفت از گناهان خود. گفتند چه چيز خواهش داري؟ گفت رحمت پروردگار خود مي خواهم. گفتند آيا طبيبي مي خواهي كه براي تو بياوريم؟ گفت طبيب مرا بيمار كرده، طبيب خداوند عالميان است درد و دوا از اوست ! دختر گفت كه چون نظر وي بر ملك الموت افتاد گفت مرحبا به دوستي كه در هنگامي آمده است كه نهايت احتياج به او دارم و رستگار مباد كسي كه از ديدار تو نادم و پشيمان گردد، خداوندا! مرا زود به جوار رحمت خويش برسان به حق تو سوگند كه مي داني كه هميشه خواهان لقاي تو بوده ام و هرگز كارِهْ مرگ نبوده ام. دختر گفت كه چون به عالم قدس ارتحال نمود عبا را بر سر او كشيدم و بر سر راه قافله عراق نشستم، جمعي پيدا شدند به ايشان گفتم كه اي گروه مسلمانان ! ابوذر مصاحب حضرت رسول صلي اللّه عليه و آله و سلّم وفات يافته، ايشان فرود آمدند و بگريستند و او را غسل دادند و كفن كردند و بر او نماز گزارده و دفن كردند و مالك اشتر در ميان ايشان بود. (تاريخ پيامبران حياة القلوب مجلسي 4/1724. )
مروي است كه مالك گفت من او را در حلّه اي كفن كردم كه با خود داشتم و قيمت آن حلّه چهار هزار درهم بود. (تاريخ پيامبران حياة القلوب مجلسي 4/1724) و ابن عبدالبرّ ذكر كرده است كه وفات ابوذر در سال سي و يكم يا سي و دوم هجرت بود و عبداللّه بن مسعود بر او نماز گزاشت. (الاستيعاب ابن عبدالبرّ 1/253، تحقيق البجاوي)